آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - نظرى بر تاريخ بابل و نقدى بر فهرست نسخ خطى مدرسه صدر بابل - نياکى جعفر

نظرى بر تاريخ بابل و نقدى بر فهرست نسخ خطى مدرسه صدر بابل
نياکى جعفر


بعد از انتشار فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر بابل، فاضل ارجمند، بابل شناس محترم و محقق توانا جناب آقاى دكتر نياكى بابلى(*)، طى نامه پرارزشى، مطالب سودمندى را در اين زمينه و تاريخ بابل مرقوم فرمود. دريغ آمد كه اين نظرات پرارزش و صائب كه از قلم دانشور بلند پايه‌اى تراوش نموده، در اختيار محققان علاقه‌مند به تاريخ بابل قرار نگيرد. در اين جا ابتدا نامه آن عزيز را تماماً بى كم و كاست درج نموده، پس از آن توضيحات كوتاهى درباره مطلب آن عرض مى‌شود. بمنه و كرمه
على صدرائى خوئى
باسمك يا مستعان
قطره‌اى را سوى عمان چون برم
ذره‌اى را جانب كان چون برم

توسط جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى پوراكبر مدير محترم مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء) حضور محترم آقايان على صدرائى خوئى، محمود طيار مراغى و ابوالفضل حافظيان بابلى مؤلفان محترم فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء)، بابل.
ابتدأت به بسم الله الحميد و المجيد انه فعال على ما يشاء و ما يريد.
قبل از هر سخن، بايد صميمانه بگويم كه بركت خداوند متعال بر شما باد كه فهرستى اين چنين عالمانه، به سبك علمى و با به كار بردن روش جديد، تهيه كرده‌ايد و اين اثر نفيس، براى محققان، بالاخص جويندگان اسامى روحانيون شهر ما، ارزش فوق العاده دارد؛ اجر كم على الله.
توضيحاً عرض مى‌كنم كه من به اتفاق خانم پورانداخت حسين زاده، كه هر دو اهل بابل هستيم، به بررسى تاريخ اين شهر مشغوليم و بيش از ٣٥ سال است كه يكى از مشغله‌هاى ذهنى ما، تاريخ شهر بابل است و به جرأت مى‌توانم بگويم كه بخش عظيمى از منابع موجود در اين باره را ديده‌ايم و كم‌تر سند مهمى در زبان‌هاى فارسى، فرانسه، انگليسى، آلمانى و عربى سراغ داريم كه از حوزه جستجوهايمان بيرون مانده باشد، مگر كتب ناياب و تمام نسخه‌هاى خطى كه استقصاى كامل آن، كارى است كه از قدرت ما خارج است؛ ولى:
گر تنگ شكر خريد مى نتوانيم
بارى مگس از تنگ شكر مى‌رانيم
پس از اين مقدمه، عرض مى‌كنم كه كتاب فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر (خاتم الانبياء) براى من، جالب و مشكل گشاست. مشكل گشا از اين نظر است كه بيش از ٣٥ سال است كه به دنبال كشف هويت ملانصيرا هستم كه قبر او در محله طوقدار بن بابل قرار دارد، و مسجدى هم در همان نزديكى مقبره، به نام مسجد المحدثين ديده مى‌شود كه به طور مسلم، *٥٤* مسجد ملانصيرا بوده است. در اين مورد به خيلى‌ها مراجعه كردم و به «هر جمعيتى نالان شدم»، اما نتيجه‌اى نگرفتم تا اين كه خودم در حين مطالعه كتب مختلف، در يكى دو جا، به نام او برخوردم و موضوع را تا كشف حقيقت دنبال كردم و بر روى كاغذ آوردم (فتوكپى نسخه‌اى از آن را، ضميمه شماره الف، برايتان مى‌فرستم).(١)
اكنون، با مطالعه فهرست مذكور، افسوس مى‌خورم كه «يار در كوزه و ما دور جهان مى‌گشتيم»؛ توضيح اين كه در ماه تير يا مرداد ١٣٤٣، من در بابل به مدرسه صدر رفتم كه «بود سرتاسر آن در شرف ويرانى»، و در اطاق دفتر مدرسه، در طبقه دوم ساختمان جنوبى، به خدمت شادروان سيد محمد محقق بهشتى رسيدم، كه گويا عهده‌دار مديريت حوزه بود. نيك بختانه، در آن موقع، شادروان شيخ محمد سالكى و آقاى استادزاده (فرزند گرامى شادروان سيد احمد استاد) و دكتر محمد باقر حجتى استاد دانشكده الهيات، نيز حضور داشتند.
من از شادروان سيد محمد محقق بهشتى درباره هويت ملانصيرا سؤال كردم. ايشان جوابى نداشتند؛ سپس پرسيدم كه آيا اين مدرسه، كتابخانه دارد؟ اظهار بى‌اطلاعى كردند. اينك، با انتشار فهرست نسخه‌هاى خطى، متوجه شدم كه مدرسه، كتابخانه نفيسى دارد و نسخه‌هاى خطى ارزنده‌اى، از جمله، تأليفات ملانصيرا در كتابخانه مدرسه موجود است كه ظاهراً آن شادروان به مطالعه آن‌ها نرسيده بود. اما، اگر در آن روز مطلع مى‌شدم، مسلماً به تحقيقات من، كمك مؤثرى مى‌كرد. باز آييم بر سر فهرست مورد بحث، كه مقصود ما همين است.
١. عرضى كه مى‌نويسم ارتباطى به روش فهرست نويسى ندارد و هرگز از ارزش والاى كارتان نمى‌كاهد(٢):
سنگ بى‌قيمت اگر كاسه زرين شكند
قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نكند
غرض من، تقاضاى انجام كار اضافى است كه اگر صورت بگيرد، بر منافع كتاب براى امثال من، افزوده خواهد شد و آن، اين كه اگر برايتان ميسر باشد، در زيرنويس، يا در ذيل شرح هر نسخه، چند سطرى راجع به مؤلف آن مرقوم فرماييد، بالاخص درباره كسانى كه به مازندران (بدون ذكر شهر مولد) منسوبند و براى افرادى كه «حوضه» مطالعه آنان، تك نگارى است، خيلى دشوار است كه بدانند اين «مازندرانى» از كدام شهر مازندان بود. همين اشكال، در كتب قديمه موجود است كه مثلاً، همه اهل علم نواحى مختلف مازندران را، طبرى ذكر كرده‌اند و خواننده امروزى نمى‌داند كه آن‌ها اهل كدام شهر طبرستان بوده‌اند؛ اگر چه، در عمل تا حدى روشن شد كه طبرى‌هاى مطلق، اكثراً اهل آمل هستند؛ مانند محمد جرير طبرى. در همين جا، اشاره كنم كه طبرسى‌ها منتسب به طبرستان نبوده‌اند. بلكه منسوب
بودند به تفرش (بترش، طبرش، تپرس، طبرس)؛ كما آن كه مؤلف روضات به نقل از رياض العلماء مى‌نويسد: «و فى الرياض نقلا عن شيخه و استاده العلامة المجلسى ره انه استظهر كون الطبرسى معرب تفرشى نسبة الى تفرش الذى هو من توابع قم المحروسه»(٣). در تاريخ قم هم، تفرش به نام طبرش ضبط شده و طبرس به طور قطع معرب تفرش يا تپرس است و تبديل شين آن به سين «براى كامل ساختن تعريب بوده، و بر قياس پشت بست و تشت طشت است».(٤)
استادان عاليقدر شادروانان احمد بهمنيار(٥) و دكتر حسين كريمان(٦) مفصلاً درباره كلمه طبرسى بحث كرده‌اند؛ حاصل سخن آن كه طبرسى به فتح طا، و سكون با، منسوب به تفرش است و غير از طبرستان مى‌باشد و منسوب به طبرستان را جز طبرى (بر وزن جعفرى) نمى‌گفته‌اند بدين جهت، طبرستانى دانستن شيخ ابومنصور طبرسى از اشتباهاتى است كه بعض سابقين را به حكم «ان الجواد قد يكبو» روى داده و لاحقين هم از آنان پيروى كرده‌اند. اما، بعد از آن كه طبرس و طبرسى به كل *٥٥* متروك و مهجور شد و به جاى آن، تفرش و تفرشى مشهور گرديد، و مخصوصاً بعد از دوره صفويه، كه فترتى پيش آمد و سال‌ها بازار علم و ادب بى رونق و اساس درس و بحث در هم پيچيده ماند و راكد و كاسد گرديد، اندك اندك طبرسى به فتح طاء و سكون را، به نوعى متفق عليه گرديد كه بعضى از دانشمندان طبرى در دو قرن اخير خود را بدان ملقب ساختند.(٧) بنابراين فقط از قرن يازدهم تا كنون، كسانى كه به شهرت طبرسى ياد مى‌شوند، از مردم طبرستانند از جمله، ميرزا حسين نورى بن محمد تقى الطبرسى مؤلف مستدرك الوسايل و مستنبط المسائل كه در ١٣٢٠ در نجف وفات يافت و مزار وى به سمت در قبله صحن مقدس واقع است (٨) (وى استاد شادروان حاج شيخ عباس قمى، مؤلف مفاتيح الجنان است).(٩)
اين توضيح را بدان جهت نوشتم، كه بر خلاف مشهور در مازندران، شيخ طبرسى مدفون در مازندران (قريه شيخ كلى)، اهل طبرستان نيست و دلايل و مدارك عديده وجود دارد كه شرح آن در اين جا مطلوب نيست و بحث طبرسى هم آن قدر به درازا كشيده شده كه دست طلب از دامان مطلب اصلى به دور ماند. باز آييم به مطلب اصلى، كه تقاضاى من است براى تحقيق و جستجو درباره زادگاه دانشمندانى كه فقط به لقب مازندرانى ذكر شده‌اند. اميد آن كه اين تقاضا به اجابت انجامد.
٢. نكته ديگر اين كه، در مقدمه كتاب (ص ٥-٧) شرح مختصرى درباره تاريخ بابل نوشته‌ايد، ولى مآخذ خود را (جز يكى دو جا در ذيل ص ٦-٧ كه اعتبار تحقيقى آن‌ها مورد تأمل است) ذكر ننموديد. از نظر علمى اگر مطلبى درباره موضوعات خارج از زمان مؤلف نوشته مى‌شود، چون مؤلف خود در آن زمان وجود نداشته، بهتر است مأخذ را ذكر نمود. مسلماً ذكر مأخذ را نبايد عيب و نقص معرفت نويسنده دانست، بلكه بر عكس، مايه اعتبار و اهتمام و تقدير و تحسين شمرده مى‌شود و نوعى حفظ امانت و نشانه امانتدارى است و الا اتهام انتحال به ميان مى‌آيد.
٣. مطالبى كه درباره شهر بابل، نوشته شده، قسمت اعظم، بل قريب به اتفاق آن، سهو است؛ از جمله (ولى بدون قيد محدوديت):
الف. مشخصات جغرافيايى اشتباه دارد؛ شايد از لغت نامه علامه بزرگوار شادروان على اكبر دهخدا (ص ٣٠٤، ١٥٤ و ١٥٥، شماره مسلسل ٣١ حرف «ب» چاپ سازمان لغت نامه، ط ١٣٣٦ ش) يا فرهنگ جغرافيايى ارتش (نشريه اداره جغرافيايى ارتش، ج ٣، استان دوم، ط ١٣٢٩ ش، ص ٣٧) گرفته باشيد. لطفاً رجوع كنيد به كتاب شهر بابل، متن كامل سخنرانى خانم پوراندخت حسين زاده، چاپ دانشگاه تهران، ارديبهشت ١٣٤٣، ص ٧٢-٧٣).
ب. اختلاف ساعت بابل با تهران را مشخص نكرده‌ايد كه بيش‌تر است يا كم‌تر.
پ. از كجا مى‌دانيد كه نام اين شهر قبلاً مامطيريا يا مطيران يا ممطير بوده است؟ آيا بهتر نيست كه مأخذ ذكر شود؟
ت. در كجا خوانده‌ايد كه پس از حمله مغول و به احتمال در قرن ششم هجرى، نام مامطير به «بارفروش ده» معروف شد؟ حال آن كه تصريح ظهير الدين مرعشى است كه مامطير بعد از تشكيل دولت اسلامى مرعشيان در طبرستان (٧٥٣ ق) و بعد از آن كه عالم بزرگوار مير سيد قوام الدين مرعشى، معروف به مير بزرگ، در مامطير اقامت نمود، اسم مامطير به «بارفروش ده» يا «بار فروشده» (به اختلاف ضبط) تغيير يافت.(١٠)
ث. اين كه نوشته‌ايد: بار فروش ده از اواخر عصر صفوى (اواخر قرن دوازدهم) به بارفروش مشهور شد، سهو عظيمى است كه بر اثر مطالعه سطحى حاصل مى‌شود. مطالعات صحيح و دقيق نشان ميدهد كه اين تغيير نام، بين سال‌هاى ١١٤٠ تا ١١٧٥ ق (در اواخر عهد صفويه و يا حداكثر در اوايل زنديه) انجام گرفت. شواهد و دلايل و مدارك در اين قسمت بسيار زياد و شرح آن مفصل است(١١) و من هم اين تفصيل را در كتاب شهر بابل آورده‌ام (كه بزودى انتشار مى‌يابد).
ج. نوشته‌ايد كه نام اين شهر در سال ١٣٠٦ به بابل تغيير يافت. ظاهراً اين مطلب را مستقيم يا غير مستقيم از كتاب جغرافيايى ارتش (ص ١٨٤) يا از لغت نامه علامه دهخدا (ج ٣، *٥٦* ص ٣٣٥٦) گرفته‌ايد. سال ١٣٠٦ كاملاً سهو است و صحيح آن، به نوشته جرايد آن روز، فروردين ١٣١١ است. من فتوكپى بريده اين جرايد را به ضميمه (ضميمه ب) برايتان مى‌فرستم. توضيح آن كه در فروردين ١٣١١ كه رضاشاه(١٢) پهلوى به بارفروش آمد، چون تعريض خيابان بازار كه از سال ١٣٠٩ ش به دستور او آغاز شده بود، پايان يافت و نوسازى‌هاى توأم با رنگ و روغن كارى انجام شده بود، قيافه شهر در نظر رضاشاه چنان جلوه كرد كه سرمست از مشاهده آن اصلاحات [!] و تماشاى «طاووس عليين شده»، دستور داد كه نام شهر را، كه به تصور او ديگر با آن همه اصلاحات «عرضى و عمقى» متناسب نبود، تغيير بدهند.(١٣)
چ. نوشته‌ايد كه جزيره بحر ارم [دزدك چال‌] تا دوره ناصر الدين شاه قاجار آبادان بود. واقعيت خلاف آن است، و برعكس، تا دوره ناصرالدين شاه به ويرانى كامل رسيده بود، تا اين كه ناصر الدين شاه در سفر اول خود به مازندران (١٢٨٢ ق) دستور داد كه آن را به طور اساسى تعمير كنند. اين تعميرات ده سال طول كشيد (١٢٩٢ ق) و در آن سال، كه ناصر الدين شاه براى افتتاح راه كالسكه رو هراز به مازندران آمد، تعميرات عمارات بحر ارم به پايان رسيده بود و شاه در اين جزيره اقامت كرد.(١٤) آمده ژوبر jauberAmedee فرانسوى كه شما وى را «ژوبهر» نوشته‌ايد (ص ٧ فهرست)، در سفرنامه خود مى‌نويسد: «شاه عباس بزرگ در آن جا كاخى برپا كرده بود كه ديرگاهى است رو به ويرانى است».(١٥) دمورگان هم از ويرانى جزيره صحبت مى‌كند و مى‌نويسد: «... امروزه جز اندك جاذبيتى ندارد، بناها كاملاً از بين رفته‌اند.»(١٦) ناصر الدين شاه هم مى‌نويسد: «... مرور دهور [اين عمارت را] ويران و با زمين يكسان كرده بود. سفر اول حكم به تعمير آن دادم، حالا تمام شده است... در اين جا منزل شد...»(١٧).
ح. مطالب مربوط به عهد قاجاريه (آقا محمد خان قاجار و فتحعليشاه)، طاعون ١١٩٨ ق، و زمين لرزه سال ١٢٢٣ ق و وباى ١٢٦٩ ق، بدون مأخذ ذكر شده است. به نظر مى‌رسد كه از كتاب شهر بابل (ص ٨٨) يا كتاب تبرستان تأليف شادروان اردشير برزگر (ج ٢، ص ٤٢) گرفته شده باشد.
خ. بناى مسجد جامع را دشوار است كه به مازيار بن قارن نسبت داد. دلايل آن را در ضمن وجه تسميه مامطير، در ضميمه شماره پ ملاحظه مى‌نماييد.
د. مسجد جامع به كيسه فتوت محمد شفيع صدر اعظم تجديد بنا شد نه به فرمان فتحعليشاه و مباشرت او (ص ٧).(١٨)
در كتيبه سه طرف بالاى صحن بيرونى مسجد، كاشى‌هاى نفيسى با خط زيبا نصب گرديده كه حاوى ١٢ بيت (سروده ملك الشعراى صبا كاشانى) است، از جمله چند بيت زير كه مى‌رساند مسجد به خرج محمد شفيع تجديد بنا شد نه به مباشرت او:
صدر اعظم آن كه كلكش ملك شه را پايمرد
بدر عالم آن كه رايش دين حق را دستيار
گنج بگشود و به معماران اقليدس هنر
مال بفشاند و به بنايان ابراهيم كار
*٥٧* داد فرمان كاين همايون مسجد افرازند باز
كز تصاريف زمانش نى عماد و نى حصار
الغرض چون مكه دوم شد از صدر جهان
چون حرم محكم بنا و چون ارم دلكش نگار
منشى طبع صبا از بهر تاريخش نوشت‌
شد بناى مكه دوم ز صدر روزگار
(ضميمه شماره ت)
ذ. مدرسه و مسجد بزرگى كه در ميدان محله سرحمام واقع است، به هيچ وجه مربوط به «كاظم بيك» نام نيست. من شرحى درباره اين مسجد تهيه كرده‌ام و براى حصول اطمينان بيش‌تر [ليطمئن قلبى ]فتوكپى آن را خدمت دوست قديمى ٦٥ ساله‌ام (شريك درس من در دبستان بابل)، يعنى آقا محمد جعفر كاظم بيگى متولى اين مسجد فرستادم كه اظهار نظر كنند، ولى تا كنون جوابى به دست من نرسيد و «برنيامد ز كشتگان آواز» (ضميمه شماره ث)
ر. مقبره مشهور به امامزاده قاسم در محله آستانه را به هيچ وجه نمى‌توان گفت كه مدفن امامزاده قاسم فرزند امام محمد تقى(ع) است، بنگريد به تحقيق مفصلى كه در اين باره نموده‌ام (ضميمه شماره ج). به طور كلى، در تمام استان مازندران، هيچ امامزاده‌اى، حتى با يك واسطه مدفون نيست.
ز. در مورد ملانصيرا شرحى تهيه كرده‌ام، كه فتوكپى آن را برايتان مى‌فرستم (ضميمه شماره الف). در مورد تاريخ بناى مسجد المحدثين، هيچ نيازى نبود كه به جُنگ عبدالله اشرفى مراجعه كنيد، بلكه كافى بود كه كسى، به آن مسجد مى‌رفت و كتيبه‌هاى گچى بالاى محراب را قرائت و ثبت مى‌كرد. البته بعد از اين مشاهده عينى، اشكالى نيست بلكه به جا بود، كه به آن جُنگ هم استناد مى‌شد. از قديم گفته‌اند كه:
«يزد دور و گز نزديك». تاريخ كتيبه آن هم ١١٣٥ است نه ١٢٣٥، كه نوشته‌ايد، مگر آن كه اشتباه چاپى باشد.
اكنون در پايان اين تصديع، مى‌خواهم از آن وجودان شريف تقاضا كنم كه:
١. نام مسجد صدر را به دلايلى كه در ضميمه شماره «چ» توضيح داده‌ام، در متن قرار بدهيد نه در داخل پرانتز كه الخير للمتقدم؛ به اين صورت: مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء).
٢. دباره سابقه تاريخى مدرسه قادريه (كه آيا هنوز هم داير است)، همچنين: مدرسه روحيه چند سطرى براى من مرقوم فرماييد تا به نام خودتان در كتاب بابل بگنجانم.
٣. در صفحه ١٥: «محمد حسن پازوارى بن ملا معصوم على پازوارى»، آيا كلمه معصوم در متن اصلى، از على جدا تحرير شده است؟
٤. در صفحه ١٤٦: «از مولا آغابن رمضان...» آيا كلمه آغا با غين نوشته شده است؟ در صورتى كه جواب مثبت باشد، آيا مى‌توان علت آن را از همان كتاب، كشف كرد؟
٥. در زير نويس ١ (ص ٨) نوشته‌ايد: «... عده‌اى از بزرگان فعلى اين شهر...». ظاهر در اين است كه منظورتان روحانيون اين شهر است، حال آن كه بزرگان شهر يا جامعه بشرى، منحصر به صنف خاصى نيست و اين گله را صميمانه از مؤلف برجسته و دانشمند الذريعه يا ريحانة الادب و نظاير آن، مى‌توان داشت كه چرا چنين انحصارى قايل شده‌اند و همت خود را فقط صرف ذكر اسامى صنف خاصى نموده‌اند؟ حال آن كه در اين كشور كهنسال، با آن سابقه و قدمت تاريخى، افراد ديگرى هم بوده‌اند كه اگر منظور تاليفات باشد، كتاب‌هاى علمى ارزنده‌اى به جامعه بشرى تقديم نموده‌اند؛ و اگر منظور خدمت به مملكت باشد، در روزهاى سخت، كشور را از بحران‌ها نجات بخشيده و هر يك در رشته‌اى به اعتلاى نام ايران و ايرانى پرداخته‌اند.
اما ،بايد از محمود مشار مؤلف مجموعه نفيس «فهرست مؤلفين كتب چاپى» سپاسگزار بود كه با شايستگى كم نظيرى، همه مؤلفان را از هر صنف و طبقه، در فهرست خود جاى داده است.
٦. از اين كه به عناوين تفخيمى و القاب بزرگان، تصريح نكرده‌ام مرا معفو و معذور داريد كه در تاريخ نويسى، عناوين تفخيمى و القاب ذكر نمى‌شود و نمى‌نويسند «اعليحضرت همايون شاهنشاه، ناصر الدين شاه». اين حذف، در جامعه روحانيت سابقه دارد: در سال ١٣٢٨ ق كه مراجع تقليد درجه يك نجف رضوان الله عليهم، اسامى چند تن از علماى طراز اول را به مجلس شوراى ملى (دوره دوم) معرفى كردند تا مجلس از بين آنان، پنج نفر را طبق قانون اساسى مشروطيت برگزيند، در نامه معرفى تصريح كرده‌اند كه: «... به ذكر نام آقايان مفصلة الاسامى، با اعتذار از اسقاط عناوين و القاب و عدم رعايت تقدم و تأخير اكتفا مى‌شود...»
حسبنا الله وحده و هو نعم المولى و نعم المعين
*
*٥٨* توضيحات درباره مطالب نامه:
بند اول: پيشنهاد دكتر نياكى مبنى بر درج شرح حال كوتاهى از هر مؤلف هر كتاب، بسيار بجا و لازم است. ولى با توجه به كار طاقت فرساى فهرست نويسى نسخ خطى، و كوتاه بودن امكانات و فرصت‌ها براى فهرست نگار، انجام آن از ظرف اين عزيزان غالباً غير ممكن مى‌نماياند. ولى در خصوص فهرست بابل براى رفع اين نقيصه رساله مختصر و سودمندى به نام «سيماى شهر بابل» توسط دوست فاضل شيخ ابوالفضل حافظيان تدوين و حروفچينى گرديده بود كه قرار بود در اول فهرست منتشر گردد، اما بنا به دلايل انتشاراتى كه نوع اين كتاب‌ها با آن مواجه هستند، رساله مذكور براى تقليل هزينه چاپ و نشر، منتشر نگرديد.
بند دوم: شايان ذكر است كه مقدمه اين فهرست از سه مأخذ مشخص كه در پاورقى هم به آن‌ها تصريح گرديده اخذ شده بدين ترتيب: دانشنامه جهان اسلام واژه بابل مقاله دكتر عباس زرياب خوئى؛ دايرة المعارف تشيع واژه بابل مقاله آقاى حسن انوشه و مطالب مندرج در خود اين فهرست.
بند سوم: رديف الف و ج از دايرة المعارف تشيع نقل شده است.
رديف پ و ت و خ و د و ر از دانشنامه جهان اسلام اخذ شده لكن درباره بند ت مبنى بر تغيير نام مامطير به بارفروش در قرن ششم هجرى اين سهو از نگارنده در هنگام نقل مطلب از دانشنامه جهان اسلام صورت گرفته و در دانشنامه همان قرن هشتم است كه صحيح است و دكتر نياكى نيز بدان اشاره كرده‌اند.
و اما درباره رديف ب و ذ و ز از بند سوم عرض مى‌شود كه:
رديف ب: اختلاف ساعت بابل با تهران پنج دقيق است، بدين ترتيب هنگامى كه در تهران ساعت ١٢ است، در بابل ساعت ٠٥/١٢ دقيقه است (لغت نامه دهخدا)
رديف ذ: در اين كه مدرسه‌اى به نام كاظم بيگ در بابل وجود داشته، هيچ شك و شبهه‌اى وجود ندارد. در نسخه ش ٨ مدرسه صدر بابل، كاتب مى‌نويسد كه آن را در رمضان ١٢٦٤ در بارفروش در مدرسه كاظم بيك به پايان رسانيده است. و همچنين در نسخه ش ٢٥٣ همان مدرسه كاتب مى‌نويسد كه در سال ١٣٠٥ ق در مدرسه كاظم بيك به پايان رسانيده است. اما اين كه اين مدرسه همان مدرسه و مسجد بزرگ موجود در محله سرحمام است يا نه، اثبات يا نفى آن بر عهده بابل شناسان محترم است.
رديف ز: درباره شرح حال ملانصيرا بار فروشى مجال ديگرى لازم است، ولى آنچه كه در اين مختصر مى‌توان بدان اشاره كرد، آن كه وى فرزند محمد معصوم و از دانشمندان و محدثان اخبارى مسلك قرن دوازدهم هجرى است. غالب آثار وى در پيرامون شرح و نقل اخبار و حديث و رد بر فلاسفه و متكلمين است. از ملا نصيرا چند اثر به دست ما رسيده است، بدين عناوين:
- بدر المنير و رساله‌اى در اخلاق كه نسخه هر دو در ضمن مجموعه‌اى به شماره ٧٠ در مدرسه صدر بابل موجود است.
- جواهر الاحاديث كه نسخه آن به شماره ٧٤٠٩ در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است.
نسخه‌هاى زير نيز از آثار وى، در كتابخانه حضرت آيت الله مرعشى در قم نگهدارى مى‌شوند:
- مرآة المصلين و مشكاة المستدلين شماره ١٥٨٥، الذريعه جلد ٢٠ رقم ٢٩٩٩.
- تحفة اولى الافهام فى شرح خبر هشام، نسخه شماره ٦٣١٠.
- شمس البدور و لؤلؤ البحور نسخه شماره ٥٩١.
- كنز الشيعه لحذف الشنيعة نسخه شماره ٢٥١٧ و ٦٣١٠.
- نور العيون، نسخه شماره ٦٣١٠.
- نور اليقين بين المخافتين نسخه شماره ١٧٦١ و ٨٣٦٩، الذريعه جلد ٢٤ رقم ٢٠٨٤ و نسخه ديگرى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره ١١٢٤٣ موجود است.
اين دو اثر را نيز كتابشناس خبير شيخ آغا بزرگ در الذريعه از تأليفات ملانصيرا شمرده است:
- جنة الساعى، الذريعه جلد ٥ رقم ٦٦٧، حديقه الساعى، الذريعه ج ٦، رقم ٢٤٠١.
گويا سرگذشت ملانصيرا با هرج و مرج‌هاى اواخر صفويه روبرو گرديده و به همين دليل ذكرى از وى در كتاب‌هاى شرح حال به ميان نيامده است.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.پى‌نوشت: * عضو دفتر نمايندگى ايران در دادگاه لاهه وابسته به سازمان ملل. ١. فتوكپى نسخه‌اى از آن را قبلاً، در اسفند ماه ماضى، خدمت حضرت آقاى آيت الله حاج شيخ هادى روحانى، امام جمعه محترم بابل فرستادم و نسخه‌اى ديگر براى حضرت آيت الله سيدمحمود مرعشى، مدير دانشمند كتابخانه مرعشى تقديم داشتم. ٢. گزارشنامه يا فقه اللغه اسامى امكنه، ابراهيم دهگان، اراك ١٣٤٢ ش، ص ١٠٩ به نقل از روضات و رياض العلماء (روضات الجنات، ميرزا محمد خوانسارى، چاپ تهران، ١٣٠٧ ش، ص ١٨؛ رياض العلماء، ميرزا عبدالله افندى، نسخه خطى كتابخانه ملك تهران، ج ٢. ٣. تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى، چاپ تهران، ١٣١٣ ش، ص ٧٨ و ٧٩. ٤. همان. ٥. تعليقات احمد بهمنيار، تاريخ بيهق تأليف ابوالحسن على بن زيد بيهقى معروف به ابن فندق، چاپ تهران، ١٣١٧ ش، ص ٣٤٧ تا ٣٥٣. ٦. دكتر حسين كريمان: طبرسى و مجمع البيان، تحقيق در احوال شيخ طبرسى، نشريه شماره ٧٦٠ دانشگاه تهران، ١٣٤٠ ش، جلد اول، ص ١٦٥ و ٣٠١ و ٣١٣. ٧. تعليقات احمد بهمنيار، مأخذ ذكر شده، ص ٣٥٢. ٨. ريحانة الادب، محمد على تبريزى، ج ٢، ص ٤٤٠. ٩. همان؛ همچنين: فهرست مؤلفين كتب چاپى، مشار، ج ٤، ص ٧١٣؛ و مجله يادگار، دوره سوم، شماره ٥، ص ٣٨ و ٣٩. ١٠. ظهير الدين مرعشى: تاريخ طبرستان و مازندران و رويان، چاپ شايان، ١٣٣٦، ص ٣٦٢؛ چاپ محمد حسين بسيجى، ١٣٤٥ ش، ص ١٨٧. ١١. شهر بابل متن سخنرانى خانم پوراندخت حسين زاده، مأخذ ذكر شده، ص ٢٦-٢٩. ١٢. واقعيت غير قابل انكار اين است كه رضا خان از سال ١٣٠٤ تا ١٣٢٠ ش شاه ايران بود، خواه مشروع خواه نامشروع، تحميلى يا غير آن. بنابراين، موافقت يا مخالفت با او يا با نظام شاهنشاهى، هرگز در تاريخ گذشته ايران اثر نمى‌گذارد و بايد او را در اين دوره شاه ناميد كما آن كه مؤلف كتاب دوران مبارزه (شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى) در صفحه ٢٤٠ جلد اول كتاب مذكور، با وجود مخالفت، با محمد رضا شاه و نظام شاهنشاهى، اسم او را «محمدرضاشاه» نوشته است و تنظيم كنندگان فهرست مورد بحث نيز در صفحه ٦ مقدمه «فتحعليشاه» نوشته‌اند. مسلماً شاه عباس كبير را كه در يك دوره از تاريخ ايران، شاه بود، نمى‌توان «آقا ميرزا عباس» ناميد و اگر پسوند «شاه» از نام اكثر سلاطين گذشته ايران حذف شود، شناسايى آنان براى خواننده دشوار خواهد شد. گذشته از اين: «مثنوى ما چو قرآن مدل/ هادى بعضى و بعضى را مذل» (نقل كفر است، نه كفر است، تو با خويش مگير). ١٣. كتاب شهر بابل، مأخذ ذكر شده. ١٤. سفرنامه ١٢٩٢ ق ناصرالدين شاه به قلم خود او، طهران، چاپ سنگى ١٢٩٤ ق، ص ٢٢٦ و ٢٥٥؛ همچنين: مرآت البلدان ناصرى، محمد حسنخان مراغى (اعتماد السلطنه)، ط ١٢٩٤ ق، ج ١، ص ١٥٥ و ١٥٦؛ مجله خواندنى‌ها ،سال ٢٤، شماره ٨٦، ص ١٨؛ مجله كوروش بزرگ، شماره ٤٥ و ٤٦، ص ٧٤. ١٥. آمده ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ايران، به انضمام جزوه‌اى درباره گيلان و مازندران، ترجمه علينقى اعتماد مقدم، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٧ ش، ص ٣٥١. ٦١. Perse, Paris, ١٩٨٩-١٩٨١, t.I, p. ٢٢٠. ١٧. سفرنامه دوم ناصر الدين شاه، مأخذ ذكر شده، همان جا. ١٨. سال شروع به تجديد بناى اين مسجد، برخلاف آن چه نوشته‌ايد ١٢٢٥ ق، نيست. از تاريخ‌هاى مختلفى كه در كتيبه‌هاى مسجد ملاحظه مى‌شود، تاريخ شروع ١٢٢٠ ق است و در ١٢٣٣ (يك سال قبل از وفات محمد شفيع صدر اعظم) به پايان رسيده است.